این وبلاگ به نمایشگاه شعرهای پیشین من تبدیل شد.
نشانی جدید من:
تو هدیه ی زیبای خدایی، ای صبر! با هر دل خسته آشنایی،ای صبر! گفتند همانکه غم دهد صبر دهد غم آمده! پس تو کی میایی ای صبر؟!
حق دارد اگر ز خلق دامن چیده ست
از داغ عزیزی ست اگر خشکیده ست
بیهوده ترک نخورده لب های کویر
لب های حسین بن علی را دیده ست
برای استاد شهید مجید شهریاری به پاس دینی که بر گردن ما دارد رفتنش صبح را با خبر کرد قصه ی صبح یک روز آذر سوز پاییز را بیشتر کرد یک ستاره از این شهر کم شد رفتنش صبح را با خبر کرد مردی آنگونه عاشق که دریا مردی آنگونه عارف که باران عالمی از تبار گل سرخ اوستاد کلاس بهاران آتشی شعله ی نفرت افروخت تا مگر عشق پایان بگیرد غافل از اینکه او مثل ققنوس تازه در شعله ها جان بگیرد ما چنان شیشه ی عطر هستیم عطر ما را شکستن نگیرد منتشر می شویم از شهادت دشمن از خشم باید بمیرد خصم اگر با سلاح شب آید ما همه غیرت آفتابیم چشم در راه خورشید موعود شهریاران این انقلابیم
همه شب دست به دامان خدا تا سحرم
که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم
رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری
رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم
گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام
سرخی رویم از این است که خونین جگرم
کار عشق است نماز من اگر کامل نیست
آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم
این چه کرده است که هرروز تورا می بیند؟
من از آیینه به دیدار تو شایسته ترم
عهد بستم که تحمل کنم این دوری را
عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم
مثل ابری شده ام دربه درِ شهربه شهر
وای از آن دم که به شیراز بیفتد گذرم...
باسلام و پوزش از تاخیر
ما را دم مرگ، آبرو باشد کاش
با دوست مجال گفتگو باشد کاش
عمری به هوای دل خود زیسته ایم
جان دادن ما برای او باشد کاش
این طرف
سبزه ای دم اذان
لابلای سنگفرش ها
در پیاده رو
جانماز خویش را گشوده است
هیچ فکر آبرو نمی کند
آن طرف
در میان باغچه
هیچ غنچه ای
خنده بی وضو نمی کند
ماولی
هیچ گاه
آنچنان و اینچنین نبوده ایم
ما که جز وبال شانه ی زمین نبوده ایم
سلام.کتاب (پادشهر) و چاپ دوم کتاب (پاییز بهاریست که عاشق شده است) در نمایشگاه کتاب امسال
ردبف 23 غرفه 22 انتشارات سپیده باوران
لیست کل یادداشت های این وبلاگ